بشــــارت

راوی: حاج حمزه درویشی پدر شهید

              قرار بود پیکر تعدادی از شهدای گمنام را در بهشت رضا دفن کنن. وقتی که پیکرها را آوردن، خیلی از مردم در مراسم تشییع شرکت کردند. کم کم مزار شهدای گمنام به خلوت گاه عاشقان شهدا تبدیل شد. مهدی بیشتر اوقات به سر مزارشان       می رفت. هر گاه مراسم دعا و نیایش کنار قبور شهدا برگزار می شد، مهدی هم اونجا بود. آنقدر به این مکان خو گرفته بود که همه را متعجب کرده بود. همش توی خودش بود تا اینکه کم کم معلوم شد میان مهدی و یکی از شهدای گمنام رابطه ای معنوی ایجاد شده. شدت و جذبه­ی این رابطه به حدی بود که مهدی تا مدتی از کسب و کار و زندگی روزانه­­ دست کشیده بود. همیشه خود را در محضر خدا و شهدا می دید. از دنیای مجازی آدما حرفی نمی­زد. آسمونی شده بود و آسمونی حرف می­زد.

        پیش دوستاش گفته بود: یکی از شهدای گمنام اونو به سعادت و فوز بزرگی بشارت داده. وعده­ی دیدار، وعده­ی با هم بودن. قبلِ آنکه شهید بشه، درست سی ام بهمن ماه بود که مهدی در تکاپوی تهیه کفن بود. به دنبال تابوتی بود که اونو با پرچم خوشرنگ ایران آراسته کنه. می­گفت: دارم وسایلمو آماده می­کنم. همه هاج و واج بودن، اما کسی کاری به کارش نداشت. آخرین شب بهمن ماه 1379 بود که بشارت شهادت را که توسط شهید گمنام بهش داده بودن به واقعیت رسید و توسط منافقین کور دل و از خدا بی­خبر به شهادت رسید.

 

 

 

وقت آن است  ما که وارثان  این خونها هستیم، و باز ماندگان  جوانان و شهدای به خون خفته هستیم، از پای ننشینیم و فدا کاری آنان را به ثمر برسانیم.  امام خمینی(ره)

 

ارتباط با ما