استشمام نسیم شهادت خاطره ای از شهید عیسی آستوی

راوی: سرهنگ پاسدار علی رحمان صادقی

               مهر ماه سال 1363 از راه رسید. زمزمه­ی انجام عملیاتی در جبهه میانی علیه دشمن بعثی به گوش می­رسید. شرکت نیرو های مرکز آموزش شهید فرجیانزاده (نیروهای بسیجی آموزش دیده ومربیان وکادر) در عملیات ابلاغ شد. بچه ها شور و شوق وصف ناپذیری داشتن  و در تب و­ تاب شرکت در عملیات و فرا رسیدن شب حمله بیقراری می کردن. شهید عیسی حالت خاصی به خودش گرفته بود و دائم می­گفت: من از این عملیات برنمی­گردم، این سفر آخر منه. با بچه­ها دور هم جمع شده بودیم. عیسی یک دست لباس کار بسیجی و یه جفت پوتین کهنه توی دستش بود. گفت: چون من از عملیات بر نمی گردم و جنازه­م دست دشمن می­افته، پس دوست ندارم کفش نو بپوشم که به دست دشمن بیفته. حالا که قراره جسدم دست دشمن بیفته، نمی­خوام لباس قابل استفاده تنم باشه. بچه­ها همه زدن زیر خنده و گفتن: مگه علم غیب داری؟ گفت: حالا من یه چیزی گفتم خودتون می­بینین.

        عیسی از بچه ها  ماژیک خواست وگفت : پشت بلوز خاکی بسیجیم بنویسید «یا زیارت یا شهادت». اسممو جاهای  مخفی بلوز بنوسید چون می دونم که مفقودالاثر می­شم. نهایتا کاروان عشّاق به راه افتاد و راهی منطقه عملیاتی شد. چند روز گذشت و مارش آغاز عملیات عاشورا همه جا طنین انداز شد. یاد حرفای شیرین عیسی افتادم  و لحظه به لحظه به یادش بودم و از دوستان و افرادی که از منطقه عملیاتی می اومدن، مرتب از عیسی خبر می گرفتم، اما از عیسی، سید موسی حسینی و عبدالمجید امیدی خبری جز مفقودالاثر شدن نمی­رسید. بالاخره همین خبر همه جا پیچید و حرفای عیسی واقعیت پیدا کرد.

         پدر ومادر داغدارش سال­ها امیدوار به استشمام بوی پیراهن عیسی وجسد مطهرش بودن تا از آن پیکر و گل پرپر شده­ی راه کربلا مزاری بسازند و عقده­ی دلشان را خالی کنند. بعد از 11 سال از کوچ آن پرستوی مهاجر، تنها چند تکه استخوان که نشان از صلابت قامت رعنا و معطر عیسی داشت، از منطقه عملیاتی عاشورا توسط گروه  تفحص اجساد  مطهر شهدا کشف شد و پس از  انتقال به ایلام و تشییع با شکوه توسط  همرزماش در بهشت شهدای علی صالح (ع) مأوی گرفت وگلی  به گلستان  انقلاب افزوده شد.

راهش همواره جاودانه باد.

 

 

 

ارتباط با ما