امداد هــای غیبــی خاطره ای از شهید غلامرضا خالدی به روایت خودش

             سال 1361 به سوی منطقه عملیاتی والفجر 3 در حرکت بودیم. نزدیک پل فلزی، آقای آهنگران در حال نوحه سُرایی بود. همگی با هم خداحافظی کردیم. هدف ما انهدام پاسگاه دوراجی در منطقه عمومی مهران بود. نزدیک هدف که شدیم، درگیری شروع شد و عملیات از جناح های مختلف آغاز شد. دشمن متجاوز متحمل تلفات سنگینی شد و نیروهای عمل کننده به سرعت مشغول پدافند شده و خود را برای تک دشمن آماده می کردن. شب فرا رسید و نیرو ها به استراحت پرداختن. برای مدتی خوابم برد. حضرت امام (ره) به خوابم آمد. ایشان فرمودند: برخیز! دشمن داره پیش روی می کنه، زنده ماندن این نیروها اول دست خدا و بعد هم دست شماست. جمله حضرت امام دو بار تکرار شد. از خواب پریدم و فوراً به سراغ سنگر کمین رفتم. نگهبان خوابیده بود. ازش خواستم بره و استراحت کنه. حدس می زدم که دشمن برای شناسایی آمده. با دوربین دید در شب، افراد دشمن را دیدم که به سمت ما می­آمدن. انواع اسلحه هایی که در سنگر کمین موجود بود را آماده کردم. نارنجک تفنگی، نارنجک دستی، تیربار ، ژ3 و ....

       مسئول گردان و بقیه را خبر کردم. دشمن در حال پیش روی بود. یک  گردان کماندویی از عراقی ها آمده بودن که خطو بشکنند و راه را برای ورود ادوات مثل توپ و تانک باز کنند.

         وقتی که در دید کامل قرار گرفتن، اولین گلوله آر پی جی را شلیک کردم و به دنبال آن از هر طرف شلیک گلوله آغاز شد. بیش از 10 دقیقه رو سرشون آتیش ریختیم. اما اونا حتی یه بار هم شلیک نکردن. اثری ازشون نبود. اون شبو همه نگهبانی دادیم. صبح شد. اجساد کشته شده­ی دشمن، همه جای منطقه را فرا گرفته بود. یکی از برادران شناسایی همراه با 4 نفر دیگه از بچه ها، برای شمارش کشته­های دشمن رفتن. گزارش دادن تعداد زیادی از کماندوهای دشمن به هلاکت رسیده بودند و 3 نفر هم زخمی شده بودن. اطلاعات کسب شده از اونا، راه را برای عملیات والفجر 3 هموار کرد.  

 

چراغ راه شهیدان همواره تابنده باد.

ارتباط با ما