زندگی به سبک شهدا

ایمان محمدی نرگسی - وقتی در تاریخ به دنبال بهترین سبک‌های زندگی می‌گردیم یکی از بهترین گزینه‌ها را در زندگی شهدا پیدا می‌کنیم، شهدایی که در زمانی نزدیک به زمان ما زیسته‌اندو در شرایطی مشابه با شرایط زندگی ما زیستن به سبک اسلامی را تجربه کرده‌اند

بخش حقیقى،آن چیزهائى که متن زندگى ما را تشکیل میدهد؛همان سبک زندگى است(مقام معظم رهبری)

وقتی در تاریخ به دنبال بهترین سبک‌های زندگی می‌گردیم یکی از بهترین گزینه‌ها را در زندگی شهدا پیدا می‌کنیم، شهدایی که در زمانی نزدیک به زمان ما زیسته‌اند و در شرایطی مشابه با شرایط زندگی ما زیستن به سبک اسلامی را تجربه کرده‌اند.

از طرفی با نگاه به توصیه‌ها و تأکیدات رهبر معظم انقلاب در مورد خانواده و نقش خانواده در شکل‌گیری جامعه اسلامی، بر آن شدیم تا الگوهایی از زندگی خانوادگی شهدا دستچین کرده و در اختیار علاقه‌مندان به فرهنگ شهید و شهادت قرار دهیم.

موضوعات احترام به والدین، ارتباطات اجتماعی خانواده، همسرداری، معنویت و مقابله با گناه در خانواده، برنامه ریزی و اوقات فراغت، ازدواج، تربیت فرزند و اقتصاد در خانواده موضوعاتی هستند که در این یاداشت خدمت شما ارائه خواهم داد.

همسرداری

-  بنای ازدواجم با مصطفی عشق او به ولایت بود، دوست داشتم دستم را بگیرد و از این ظلمات و روزمرگی بیرون بیاورد، همین مبانی بود که مهریه‌ام را با بقیه مهریه‌ها متفاوت کرده بود.مهریه‌ام قرآن کریم بود و تعهد از داماد که مرا در راه تکامل و اهل‌بیت(ع) و اسلام هدایت کند، اولین عقد در شهر صور(لبنان) بود که عروس چنین مهریه‌ای داشت، یعنی در واقع هیچ وجهی در مهریه‌اش نداشت.

-    از دستش خیلی ناراحت بودم، منتظر نشسته بودم تا برگردد، می‌خواستم حرف‌های دلم را به او بزنم، کلی حرف آماده کرده بودم، اما وقتی دیدمش زبانم بند آمد و نتوانستم چیزی بگویم، مجید به طرفم آمد، کنارم نشست و گفت: «می‌دونم از دستم ناراحتی، الآن مسجد بودم، بعد از نماز زیارت عاشورا خوندم و توی سجده‌ آخرش، از خدا خواستم به خاطر این‌که باهات بد حرف زدم منو ببخشه.

احترام به والدین

-       وقتی که کار اشتباهی انجام می‌داد، مادر از دستش عصبانی می‌شد و با تندی با او برخورد می‌کرد، حسین سرش را پایین می‌انداخت و به حرف‌های مادر گوش می‌کرد، دلم برایش می‌سوخت و می‌گفتم: «یک چیزی بگو و از خودت دفاع کن.» می‌گفت: «نباید به پدر و مادرمون بی‌احترامی کنیم. اگه اشتباهی هم کردیم باید به اون پی ببریم تا دوباره تکرارش نکنیم.

خانواده

-       هردوتایمان اهل سادگی بودیم و از تجملات بیزار، اول زندگی‌مان بود و این خصلت، خوش می‌درخشید، دو تا اتاق از خانه‌ پدریش مانده بود که فرش کردیم، جهیزیه‌ام را هم با مهدی بردیم و چیدیم، آن‌قدر کم بود که پشت یک پیکان استیشن جا بشود، فقط وسایل ضروری زندگی را داشتیم و به همین سادگی زندگی‌مان شروع شد.



وظیفه شناسی و جدیت در کارها

-   شهید زین الدین ، خیلی کم در مقر می ماند.شناسایی ها را خودش شخصاً انجام می داد و معبرها را چک می کرد.همیشه می گفت:« وقتی گردانی را می خواهم به معبر بفرستم ، اول باید از آن مطمئن شوم » . اگر می دید معبر خطرناکی است ، اجازه عبور گردان را نمی داد . ما همیشه بیشترین و برجسته ترین نیروها را در تخریب داشتیم و فرماندهی مثل شهید زین الدین ، که معبرها را خودش چک می کرد .  

خستگی ناپذیری و خدمت خالصانه

-  یکی از بچه ها روحانی بود که روزها با لباس خاکی می گشت و عمامه سرش می گرفت. شب ها هم عبا می پوشید و عمامه را کنار می گذاشت . خواب نداشت . روزها از این سنگر به آن سنگر می رفت و به امور بچه ها می رسید . شب هم که تا صبح ، نماز می خواند و عبادت می کرد و ... چشم انتظار بودم ببینم که چه وقت خستگی از پا درش می آورد و یک شب خوابش می برد ؛ اما به این حرف ها نرسید . دم دمای صبح ، داشت تجدید وضو می کرد ، یک خمپارۀ تکی وسط آن سکوت از راه رسید و او را به آرامش ابدی فرو برد .

اهتمام به نماز

-   بعضی وقت ها دلمون می خواست یه گوشه کمین کنیم ، نماز خوندن شهید زین الدین رو تماشا کنیم .خیلی قشنگ قنوت می گرفت .قنوت نبود که پرواز بود . اصلاً معلوم بود که روی زمین نیست .

مهربانی و لطافت روح

-   فصل پاییز بودو هوای منطقه سرد. حاج همت برای مأموریتی بیرون رفته بود . وقتی برگشت ، متوجه شد که بچه ها برای رزم شبانه رفته اند و در این هوای سرد ، هر کدام فقط یک پتو و تجهیزات نظامی با خود برده اند . یک پتو برداشت و از سنگر بیرون رفت و آن شب را با یک پتو در محوطه باز اردوگاه به سر برد . وقتی علتش را از او پرسیدم ، گفت : امشب نیروها توی این سرما با یک پتو می خوابند ، من چطور داخل سنگر گرم بخوابم .

توجه به خداوند متعال

-  یک روز هنگام غروب ، وقتی که شهر صور در آتش خشم دشمن می سوخت ، مصطفی کنار پنجره ایستاده بود و غروب آفتاب را تماشا می کرد و آرام آرام ، اشک می ریخت . گفتم : مصطفی ! چی شده ؟ او شروع کرد به توصیف کردن منظره غروب . من خیلی عصبانی شدم و به او گفتم : مصطفی ! آن طرف شهر را نگاه کن ، مردم بدبخت ، شهرشان را رها کرده اند و از ترس و وحشت در پناهگاه نشسته اند ، آن وقت تو به منظره غروب نگاه می کنی و می گویی چقدر زیباست ؟ خندید و گفت : « شما همان طور که جلال (خدا) را می بینی ، سعی کن در عین جلال ، جمال (خدا) را هم ببینی ! این که مردم آواره شده اند و شهید داده اند ، این عین رحمت خدا برای آنهاست که قلبشان متوجه خدا بشود . این دردهایی که برای خداست بسیار زیباست .

ارتباط با ما